تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - زندگی در خانه امن! (5)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

زندگی در خانه امن!

تولد دو قلوها در بیستم شهریور ماه سال1353، زندگی ما را وارد مرحله جدیدی کرد.وجود این دو عطیه الهی ، مریم و زهرا، کانون زندگی ما را گرمتر از پیش کرد .دیگر هیچ وقت اضافه ای نداشتیم که به مسأله دیگری غیر از تربیت و پرورش کودکانمان بیندیشیم. بزرگ کردن همزمان این دو خیلی سخت بود. اگر یکی می خوابید ، دیگری او را با گریه اش بیدار می کرد، و اگر آن یکی شیر می خورد دیگری از گرسنگی شروع به گریه و زاری می کرد.

ما که سخت مشغول تر و خشک کردن این دو نوزاد بودیم و تمام فکر و ذهن خود را معطوف این مسأله کرده بودیم،وعده های فعالیت با سازمان(مجاهدین خلق) را از یاد بردیم. تا اینکه روزی سپاسی آشتیانی خبر آورد که سازمان (مجاهدین خلق) خواسته است تا شما خانه مخفی و امنی را پیدا کنید. من ابتدا از پذیرش  آن طفره رفتم، ولی بعد با فشار سازمان(مجاهدین خلق) 

و با توجه به وعده ای که از قبل داده بودم، پذیرفتم. چون در شرکت آهن قراضه مشغول کار بودم و فرصت برای جستجوی خانه نداشتم ، این وظیفه را همسرم پذیرفت.او هر روز یکی از دخترانم را بغل می گرفت و در کوچه پس کوچه های شهر دنبال خانه ای مناسب و امن با چند راه گریز می گشت. من چند منطقه ای را که مناسب می دانستم به او معرفی کردم تا در آن مناطق به جستجوادامه دهد.پس از چند روز خانه ای را در خیابان زرین نعل شناسایی کرد. من برای اجاره خانه نزد پیرمردی که صاحب آن بود رفتم و گفتم برادر زنم نیز دانشجوست و گه گاهی به اینجا می آید و او پذیرفت.به این ترتیب راه را برای رفت و آمد سپاسی آشتیانی باز کردم.

فردای انعقاد قرارداد اجاره، بدون اینکه آدرسی به کسی بدهیم ، اسباب و اثاثیه خود را جمع کرده و به این خانه رفتیم.به این ترتیب من اولین خواسته اساسی سازمان و بزرگترین اشتباه زندگی خود را به جای آوردم.

گر چه زندگی علنی برای من سخت بود، ولی با تحمل، صبر و کمی مراقبت ممکن بود. با شروع زندگی مخفی مشکلات جدیدی برایم فراهم شد که قدرت تحمل آن را نداشتم. ساواک نیز حساسیتـش به من دو چندان شد.در آن مدت چند مرتبه به منزل پدرم مراجعه کرده و سراغ مرا گرفته بودند.

زندگی با دو بچه کوچک در خانه مخفی بسیار سخت بود.از این رو ابتدا یکی از دوقلوها(مریم)را برای نگهداری به مادر زنم سپردم و دیگری(زهرا)را با خود بردیم.با اسقرار در این خانه ،آنها نام مستعار شاپور را برای من و نام شاپورزاده را برای همسرم انتخاب کردند.

پس از ایجاد ارتباط رسمی با سازمان(مجاهدین خلق)  و شروع زندگی پنهان ،سپاسی آشتیانی ارتباط خودرا با ما قطع کرد و فرد دیگری به نام حبیب ر به عنوان رابط سازمان به ما معرفی کرد. پس از چند روز ،سازمان دو نفر را با نام های مستعارخسرو و پرویز به عنوان هم تیمی روانه خانه امن ما کرد.بعدها (دراوایل سال57)پی بردیم که این دو با هم برادرند و نام واقعیشان علی و علی اصغر و شهرتشان میرزاجعفر علاف است. این دو هر روز صبح به خانه ما می آمدندو در جلسات آموزشی و سیاسی شرکت می کردندو شبها به منزل و یا خانه تیمی خود باز می گشتند. رفتار آن ها در آنجا هیچ نشانی از برادر بودن آنها نداشت و همیشه در قبال من و همسرم رعایت کامل مسائل و حدود اسلامی را می کردند.

تیم 5نفره ما برنامه فشرده خود را با مسئولیت حبیب آغاز کرد.از جمله این برنامه ها خواندن کتاب و نقد آن بود. کتاب هایی مانند "چین سرخ"، "زردهای سرخ"، "خرمگس"، "مردی که می خندد"، "مبارزات چه گوارا"، "الفبای مارکسیسم"و... را در همین دوران خواندیم و نقد کردیم.از برنامه های دیگر، شهرگردی با هدف آشنایی و شناخت کوچه و خیابان های شهر تهران و نیز راه های گریز و فرارهنگام تعقیب مأمورین بود. برنامه شهر گردی ما را با ساختار شهر و فرهنگ مردم نیز آشنا  می کرد.

در درس های نظری ،انقیاد و تبعیت محض از دستورات سازمان (مجاهدین خلق) وفرد مسئول و رده بالاتر از خود (مافوق)آموزش داده می شد. تا در عمل آنها به کار ببندیم.کار تشکیلات و منافع تشکیلات بر کار فردی و منافع فردی رجحان داشت.سازمان (مجاهدین خلق) توفیق در مبارزه و نیل به مقصود را در گرو انقیاد کامل از دستورات تشکیلات می دانست. ما حتی کارها و برنامه های روزمره خود را براساس مصالح و منافع سازمان تنظیم می کردیم.سازمان(مجاهدین خلق)  حتی قسمتی ا زحقوق و دستمزدی را که از کار در بنگاه آهن قراضه بدست می آوردم،به خود اختصاص می داد.

سازمان یک مرتبه نیز تکلیف کرد مبلغ کلانی را برایش تهیه کنم و چون در تهیه آن با مشکل مواجه شدم پیشنهاد اختلاس را به من دادند.با توجیه اینکه این عمل نوعی مصادره است ،دلیل آنها را پذیرفته و با تقلب در وزن آهن قراضه ، توانستم مبلغ270،000ریال مصادره کرده و به سازمان تحویل نمایم. به این ترتیب گام دیگری در وفاداری به سازمان برداشتم .

پس از مدتی حبیب به پرویز گفت:"تو به همسرت خیلی وابسته هستی و این برای ادامه راه تو و سازمان(مجاهدین خلق)  مخاطره آمیز است. اگر در آینده با مشکلی مواجه شوی و دستگیر و زندانی شوی،این وابستگی تو را در موضع ضعف قرار خواهد داد،در نتیجه لطمه و آسیب سازمان حتمی است.حبیب در روزهای بعد به طرح چنین مباحثی با پرویز پرداخت و بعد از طرف سازمان(مجاهدین خلق)  به او دستور دادکه با یکی از دختران سازمان دوست شده و او را سوار ماشین بی. ام.و آلبالویی رنگ خود کرده و هر روز در محل سکونت خود تردد کند. پرویز در انقیاد از سازمان تن به این کار داد و به این ترتیب ،دوستان و آشنایان و همسایگان چندین مرتبه او را با آن دختر دیده و خبرش را به همسر پرویز رساندند.موضوع به جایی کشید که سازمان ترتیب یک سفر به شمال و سواحل دریای خزر برای پرویز گذاشت و همسر پرویز نیز به این عکس دست یافت و با توجه به شنیده های قبلی ،کانون گرم و محبت آمیز خانواده آنها از هم پاشید. این ابتدای بد بختی پرویز بود. او که از وضع مالی خوبی برخوردار بود و صاحب مغازه رنگ فروشی در خیابان بوذرجمهری بود،به تدریج ثروت، خانه، اتومبیل،اعتبار و کسب خود را از دست داد.

{علی اصغر میرزا جعفر علاف (خسرو) در مصاحبه ای مطبوعاتی درباره برادرش عی(پرویز)گفت:" جریان برادرم را بگویم که او فردی معتقد و مذهبی بود. برادرم از 14سالگی شروع به کار و فعالیت کردو همین طور که کار می کرد ،درس هم می خواندو15سال زحمت کار و تحصیل را تحمل کرد تا فردی وارسته باشد و زندگی شرافتمندانه ای داشته باشد. اما اینها (سازمان مجاهدین خلق) سر راه او سبز شدند و با وجود اینکه زن و کودک داشت،زندگیش را کاملا در اختیار گروه گذاشته بود . گروه تصمیم گرفت که برادرم زنش را طلاق بدهد و آنقدر او را زیر فشارهای مختلف گذاشتند تا مجبور شد زنش را طلاق بدهدو بچه هایش را سرگردان کند.پس از آن اموالش را هم چپاول کردند."}
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین 1392 ساعت 08:55 ق.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak