تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - لرزشی در باورها (1)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

لرزشی در باورها

شناخت و آگاهی من در خصوص نوع و نحوه شبهات وارده از طرف بهاییت و چگونگی پاسخ به تشکیک های آنها به حد مطلوب ، مناسب و کافی نرسیده بود.فکر می کردم با فرا گرفتن مطالب کلی و مطالبی در خصوص شیخ احمد احصایی ، باب و بهاء می توانم در جلسات پرمایه و غلیظ تر بهاییت شرکت کنم و تأثیر نگیرم.

روزی آقای خدایی – استادم – خبر داد که قرار است در جلسه ای قصابی به بهاییت جذب شود ، باید او را شناسایی کنید. جلسه مزبور قرار بود در خانه ای واقع در خیابان رضایی (بعد از تقاطع نواب) تشکیل شود.

من نیز در موعد مقرر در جلسه حاضر شدم.فردی مبلغ و حاذق از افراد چیره دست بهاییت  در حال صحبت بود.

صحبت های او تقریبا بعد از غروب آفتاب شروع و تا ساعت 5/12 شب طول کشید. او با هجویات خود به اصطلاح درباره تحریف های قرآن سخن می گفت. درباره صفت خاتمیت حضرت رسول(ص) گفت که معنای ارائه شده از طرف مسلمین برای "خاتم" غلط است ، و در اصل "خاتم" به معنای انگشتری است و چه و چه... او پله پله جلو می رفت و آرام آرام یکسری باورها و اعتقادات مرادرهم ریخت. صحبت های او که به نیمه رسید، احساس سردی به من دست داد، کم کم منجد می شدم و هر چه بیشتر در خود فرو می رفتم ، بافت فکری و چارچوب اعتقادیم باآن همه آموزش و تحقیق درهم می ریخت.

در آخر جلسه آن چنان یخ زده و واخورده بودم که دیگر به فکر اینکه قصاب کیست ؟ چیست؟ و کجا زندگی می کند؟ نبودم، باید خود را می یافتم تا بیش از این نابود نشوم.منقلب و متغییر شده بودم .حال عجیب و غیر قابل وصفی داشتم . به شدت از نظر فکری و روحی آسیب دیده بودم و به مرز کفر رسیده بودم. در وضعیتی بودم که اگر قبل از جلسه نماز نخوانده بودم، دیگر نماز نمی خواندم. من که برای شناسایی فردی متمایل به بهاییت و معرفی او به انجمن و نجات وی از دام پیش پایش ،به آن جلسه وارد شده بودم ،خودم اسیر همان دام شده بودم . گویی در گردابی فرو افتاده بودم که هر چه دست و پا می زدم ، بیشتر فرو می رفتم . نمی دانستم مسلمانم یا بهایی؟! ، زلزله ای شدید ارکان اعتقاداتم را فرو ریخته بود.

از جلسه خارج شد و بی هدف شروع به راه رفتن کردم ، به کجا ؟ معلوم نبود! فقط می رفتم ، گیج و گنگ ، گاه به این سو ،گاه به آن سو.درد تمام وجودم را فرا رفته بود. به شدت می گریستم . ناگهان خود را سر چهار راهی دیدم که باجه تلفنی آنجا بود. تصمیم گرفتم به مرتضی خدایی – استادم – زنگ بزنم. با انگشتانی لرزان شماره تلفن منزل او را گرفتم. تلفن در آن سو چند مرتبه زنگ خورد. همسر آقای خدایی گوشی را برداشت. و با کمی تندی گفت:"کیه این وقت شب؟!" گفتم :"منم ، احمد احمد، با آقای خدایی کار دارم." گفت:"آقا، ساعت یک نصف شب است!چه کار داری؟" گفتم :"کار خیلی مهمی دارم." او گفت:"آقای خدایی الان خواب است." من عصبانی شدم و با فریاد گفتم:" خوابیده ؟خانم! برو صدایش کن !او ما را در بیابانی بی سرپناه رها کرده و خودش به این آسانی خوابیده؟! خانم! از خواب بیدارش کنید، الان وقت خواب نیست! بیدارش کنید تا جواب مرا بدهدو..."

بعد از یکی ، دو دقیقه ای مرتضی خدایی گوشی را برداشت و با حالت خواب الودگی وخمیازه کشان گفت:" بله!" بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. او گفت :"بله ! احمد! چی شده؟" کمی خودرا کنترل کردم و گفتم:" هیچی!، چی می خواهید بشود؟" و مانند بچه ای که به پدر و مادرش رسیده است، تند و تند صحبت کردم و آنچه را بر سرم آمده بود گفتم. می گفتم و می گریستم. در حالی که گاهی نفس های عمیق می کشیدم ،شبهات آن مبلغ بهایی را طرح کردم.

بعد از اینکه حرفم تمام شد ، ناگهان آقای خدایی زد زیر خنده و گفت :"خب ، پس جریان از این قرار است...،حالا زود بود تو را بفرستم آنجا . اشتباه کردم ، باید اول می فهمیدم مبلغش کیست، بعد تو را می فرستادم. باید بیشتر دقت می کردم، حالا ، می خواهی الان جواب بگیری؟ بگذار برای فردا صبح با هم صحبت می کنیم." هنوز جوابی به من نداده بود، ولی صدایش کمی مرا ارام کرد. گفتم:" نه والله، نمی توانم، تا فردا من می میرم!" گفت:" آخه الان ساعت 5/1 نیمه شب است." گفتم :" من هنوز خانه نرفته ام و در خیابان هستم، و باید همین امشب جواب من را بگویی و تکلیفم را مشخص کنی." پرسید:" آنجا مناسب است؟ کسی مزاحم نیست؟" گفتم که نه و او گفت :" پس خوب گوش بده!..." او یکی یکی به شبهات بهایی ها پاسخ داد. نزدیک به یک ساعت با تلفن صحبت کرد.هرچه او بیشتر صحبت می کرد، من آرامش بیشتری می یافتم، گویی که آب بر آتش می ریختند. رفته رفته التهاب و عصبانیتم فرو کش کرد. سبک می شدم. احساس کردم که حالم بهتر و بدنم گرم شده است. دیگر از آن عصبانیت و نا آرامی خبری نبود. احساس آزادی و راحتی می کردم...

آقای خدایی در آخر پرسید:" خب، حالا حالت چطوراست؟" گفتم:" خوبم، ولی شما باید اینها را از اول به ما می گفتید، چرا نگفته بودید؟" گفت :" من اشتباه کردم ، وقتش نبود تو را به آن جلسه بفرستم. مبلغ آن جلسه سالین سال است که در ایران تبلیغ بهایی گری می کند و برای این جلسات باید امثال من و مینایی پور بروند. تو هنوز کلاس های دور اول را می گذرانی و..."

آن شب ، شب خاطره انگیزو بسیار مهمی بود و به چشم دیدم که چطور یک شخص در یک لحظه ، همه چیز را از دست می دهد و در لحظه ای دیگر باز به آن ها دست می یابد . در یافتم که باید بیشتر مراقب خود باشم ، چرا که هر لحظه امکان فرو افتادن به پرتگاه های هولناک هست. فهمیدم که چقدر از جهت شناخت ضعیفم و ظرفیت فهم و تجزیه و تحلیلم محدود است . با خود عهد کردم که در راستای شناخت و بینش فکریم تلاش کنم.

از آن حادثه به بعد با علاقه وافری شروع به مطالعه کتب مذهبی و اعتقادی کردم . با برخی اساتید چون مرتضی خدایی جلسات مفصل بحث و مباحثه گذاشتم و در کلاس های دکتر نگین و دکتر توانا نیز شرکت کردم. در سخنرانی ها و منابر وعظ و خطابه علما و روحانیون حاضر شدم و چنان اعتقاد راستین به اصول دین و فروع اسلام یافتم .که بعدها همین بینش مرا از پرتگاه های هولناک دیگر نجات داد.


نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین 1392 ساعت 03:04 ب.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak