تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - کودکی و دبستان سید علی خامنه ای

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

 دبستان

علی آقا در پنج سالگی و این بار نیز همراه سید محمد ، پابه دبستان گذاشت؛ روزی که خوب بود، بازی داشت ، بچه ها بودند؛ و او می توانست با هم سالان خود در حیاط مدرسه بازی کند و در کلاسی که بزرگ می نمود، پای حرف معلم بنشیند. نام این دبستان دارالتعلیم دیانتی بود و تقریبا یک سال از گشایش آن می گذشت.

...

سید علی هر روز پس کوچه های خانه تا مدرسه دیانتی را که در بازار سرشور بود،با علاقه می رفت و باز می گشت. او دستمالی را با خود تاب می داد که دفتر و کتابش در آن پیچیده شده بود.

کفش هایش ، یارای جنب و جوش او را نداشتند.کفش او در تابستان ها "گیوه" و در زمستان ها "میرزایی" بود؛ پاپوش طلبه ها و روحانیان آن زمان ؛کفش هایی ساده، ارزان و بی بند.پدر، کفش بندار نمی خرید."آرزوی کفش بندار به دلمان بود؛ تا الان هم من کفش بندار نپوشیده ام.یعنی این آرزو برآورده نشد."

نداری پدر که ریشه در زندگی زاهدانه و گوشه گیرانه دات، نمی گذاشت برخی خواست های بچه ها ، حتی در خرید کفش بر مدار میل کودکانه آن ها بگردد. سلیقه خاص پدر را هم باید به این نداری افزود. زندگی سیدعلی و خانواده به سختی می گذشت و اگر کفش ارزان هم خریده می شد، پیش درآمدی در گریه بچه ها داشت." یادم هست یک بار کفش میرزایی خریده بود که تنگ بود و دیگر قادر نبود عوض کند یا کفش دیگری بخرد. گفتند کفش ها می شکافیم و اندازه می کنیم . بعد بند می گذاریم. از این که کفش بندار خواهم داشت خیلی خوشحال بودم، ولی وقتی شکافتند و بند گذاشتند، خیلی زشت شد و چه قدر غصه خوردم، ولی چاره دیگری نداشتیم."

سفره

و" من شب هایی را از کودکی به یاد می آورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردی که بعضی از وقت ها مادر پدر بزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرم می داد، قدری کشمش یا شیر می خرید تا نان بخوریم."

...

علی آقا از کودکی قبا می پوشید؛ چیزی شبیه قبا. با همین لباس بازی می کرد، می دوید و راهی مدرسه می شد. او عمامه هم داشت. هوا ه گرم بود عمامه نمی گذاشت، اما زمستان ها یا هنگامی که با پدر به مسجد می رفت ، عمامه ای مادرش می پیچید، بر سر می گذاشت. بانو خدیجه در این کار مهارت داشت. این قبا ، لباس گشادی بود که تا زیر زانو می رسید و تجزیه شده لباس کهنه پدر یا دیگر پارچه ها بود که مادر می برید و با آن چرخ خیاطی سینگر سیاه رنگ می دوخت.

...

کلاس درس برای سید علی، دوست داشتنی، اما دردسر ساز بود. او تخته سیاه و معلم را درست نمی دید؛ و نمی دانست چرا؟ این دردسر تا پایان دوره دبستان همراهش بود، تا اینکه متوجه ضعف چشم هایش شد." هیچ کس نمی دانست. خودم هم نمی دانستم و فقط می فهمیدم که چیزهایی را درست نمی بینم."

سید علی تا کلاس سوم، شاگردی درس نخوان و بازیگوش بود. ...

از کلاس چهارم بود که استعداد و توان درک مطلب در او نمایان گردید و خیلی زود به عنوان شاگرد اول مدرسه هم شناخته شد. سه سال آخردبستان ، سال های سیادت علمی سید علی بود. او مبصر مدرسه هم شده بود. در همین سال ها بود که به ریاضی، جغرافی، هندسه و تاریخ علاقه بیشتری نشان داد، اما هندسه و تاریخ را با ذوق بیشتری فرا می گرفت. 
نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 10:19 ق.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak