تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - اعلان جنگ با سازمان (14)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

اعلان جنگ با سازمان  

مدتی بود که از فاطمه و مریم –دخترم-خبری نداشتم.محسن طریقت که با من در ارتباط بود در روزهای قبل خبرهایی از سلامتی آنها می آورد،ولی مدتی بود که از آنها هیچ خبری نمی داد.روزی از او خواستم که زمینه ملاقات حضوری من و فاطمه را فراهم کند ، هدفم این بود که یکبار دیگر از فاطمه بخواهم که از سازمان جدا شود .اگر نپذیرفت حداقل دخترم را به من برگرداند ،چرا که خیلی نگران دخترم و سرنوشتش بودم.محسن پذیرفت که این کار را انجام دهد .در قرار بعدی او گفت که شاپورزاده (فاطمه)پذیرفته که پس فردا در آخرین محل قرار(خیابان گرگان)به دیدنت بیاید.من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و برای آن لحظه شماری می کردم.

وقت موعود فرا رسید.

من به محل موردنظر رفتم و به انتظار همسرم ماندم.دقایقی گذشت و خبری از او نشد.هرچه انتظار کشیدم او نیامدکه نیامد.پس از گذشت چند ساعت ناامیدانه باز گشتم.

در دیدار دیگری که با شهید اندرزگو داشتم ،موضوع را به اطلاعش رساندم و پرسیدم :"حاج آقا !آیا من ولی دم بچه خودم هستم یا نه؟من بچه ام را می خواهم!" ،گفت:"چطوری؟چکار می توانی بکنی؟" گفتم:"می خواهم به آنها ضرب الاجل بدهم که اگر تا یک هفته مریم رابرنگردانند ،با آنهامسلحانه برخورد خواهم کرد.اگر هریک از آنها را در خیابان ببینم با تیر خواهم زد." حاج آقا مرا از این کار منع نکرد،البته تأییدهم نکردو تنها سکوت کرد.

روز بعد که طریقت را دیدم گفتم:"چرا زنم نیامد؟"  گفت:"او عاقل و بالغ است.خودش نیامد." گفتم:" محسن ! به سازمان بگو از امروزتا یک هفته دیگر فرصت دارند که دخترم را به من برگردانند،در غیر این صورت هریک از آنها را در هرجاببینم،خواهم زد.و آنها هم هر جا مرا دیدند بزنند.برو به آنها اعلان جنگ بده." محسن کمی صحبت کرد تا مرا از تصمیمم منصرف کند؛ولی من در تصمیمم جدی بودم.طریقت می دانست که من اگر حرفی را بگویم عملی خواهم کرد.از این رو قیافه او خیلی درهم و نگران شد.

شب و روز من به یاد مریم سپری می شد .حاضر بودم که برای نجات او از جان خود نیز بگذرم.هر چه که می گذشت آتش رویارویی در من شعله ورتر می شد.وابستگی پدر به فرزند وابستگی خاصی است که من آن روزها ،کاملا آن را حس و لمس می کردم.

روزها از پی هم گذشت و خبری از رهایی مریم نشد.خود را آماده کردم تا از فردا در مکان هایی که آشنایی دارم ، حاضر شده و با آنها بجنگم.

برای اینکه احتمال می دادم در درگیری ها خود نیز کشته شوم به منزل مادر زنم زنگ زدم تا در لحظات آخر خبری از احوال دخترم زهرا که پیش آنها بود بگیرم.گوشی را مادر زنم برداشت .صدایش گرفته و محزون بود.پس از سلام و احوالپرسی او پرسید:"فاطمه چطور است؟"

 گفتم:" الحمدالله خوب است ،سلام می رساند!"

 دوباره پرسید:" مریم چطور است؟" گفتم :"او هم خوب است می خواستم بیارمش پیش شما..." 

یکدفعه او زد زیر گریه و صحبتم نیمه تمام ماند. او هق هق می کرد و دیر نمی توانست صحبت کند.گوشی را گذاشت.

دلشوره و نگرانی مرا گرفت،فکر می کردم برای زهرا اتفاقی افتاده باشد.ده دقیقه ای حوالی باجه تلفن قدم زدم و بعد دوباره تماس گرفتم .باز هم مادر زنم گوشی را برداشت. پرسیدم:"مادرچه شده؟چرا گریه می کنی؟"

او که همچنان محزون و گرفته بود گفت:"احمد آقا!همان موقع که تو به من می گفتی فاطمه خوب است و مریم را می خواهم بیاورم پیشت ، مریم اینجا جفت پاهای مرا محکم بغل گرفته بود و ول نمی کردو..."

 از طرفی جا خوردم و از طرف دیگر ، خوشحال شدم که ضرب الاجل من کار خودش را کرده و آنها مریم را برگردانده اند. پرسیدم:" چه اتفاقی افتاده ؟"

 گفت:" نمی دانم فقط همین قدر که دیروز بعد از غروب ،میرزا غلامعلی تماس گرفت و گفت نوه ات پیش من است بیایید ببرید. من رفتم آنجا و دیدم که مریم در بغل اوست." میرزا غلامعلی از دوستان صمیمی پدر زنم بود که در کار خرید و فروش پارچه بود.

میرزا غلامعلی برای مادر زنم تعریف کرده بود که دیروز غروب، جوانی به مغازه من آمد و در مقابل پیش خوان ایستاد،کمی این طرف و آن طرف را ورانداز کرد. یک نفر هم در مقابل مغازه ایستاده و داخل را نگاه می کرد.

چند لحظه بعد دختر شما (فاطمه)هم آمد و پس از سلام و احوالپرسی چند پارچه را قیمت کرد و بعد گفت:" میرزا غلامعلی !چند دقیقه بچه من اینجا باشد تا من دو مغازه پایین تر بروم و برگردم ."

 گفتم:"بابا دم غروب است می خواهم بروم نماز ،دیر می شود."

 گفت:" نه چیزی طول نمی کشد ، الان بر می گردم."و رفت. دقایقی بعد از رفتن او بچه شروع به گریه کرد. هر چه منتظر شدم دخترت نیامد .من هم از نماز اول وقت افتادم . زنگ زدم به خانه شما تا بیایید این طفل معصوم را ببرید.

بعداز این تلفن ، مادر زنم سراسیمه به مغازه مزبور می رود و مریم را به همراه ساکی که لباسهای بچه در آن بوده،با خود به خانه می آورد. او گفت:"وقتی زنگ زدی، فهمیدم که شما از هم جدا شده اید و از هم خبر ندارید.الان هم بچه آن قدر دوری کشیده و ترسیده است که اصلا از بغل من جدا نمی شود. گاهی حتی وقتی روی زمین است می اید و محکم پاهایم را می چسبد."

با شنیدن این خبر دلم لرزید و اشک از چشمانم جاری شد.از وضعیتی که برای این طفل پیش آمده بود،خیلی متأثر بودم و خود را سرزنش می کردم. از طرفی هم خیالم از جانب بچه راحت شد .در روزهای بعد به دیدن بچه رفتم.او در محوطه خانه چهار دست و پا به این طرف و آن طرف می رفت،در حالی که حال مریضی داشت و آن قدر بی توجهی و کم عاطفگی و دوری دیده بود که از همه چیز می ترسید.مدام به بغل مادر بزرگش پناه می برد. بعد از این حدثه، از رجعت فاطمه نا امید شدم .

چند روز قبل از جدایی من از سازمان،در حالی که او در وانت کنار دست من نشسته بود وبه جایی می رفتیم ؛از او خواستم که همراه من بیاید ، ولی او بهانه هایی آورد .

با این حال به خاطر اینکه همه پل ها خراب شده نبیند گفتم:" فاطمه!جدایی من از سازمان حتمی است و حالا ه نمی خواهی که با من بیایی ، بدان که اگر یک روز به این نتیجه رسیدی که راهی که در آن می روی باطل است ، می توانی برگردی و مطمئن باش من با تمام وجود امنیتت را فراهم می کنم و اگر برای ارتباط با من دسترس نداشتی ، کافی است به مادرت اطلاع دهی و من به دنبالت خواهم آمد."

از این رو بهترین راه برگرندان مریم را به من،منزل مادرش تشخیص داد.اما خودش رفت و در میان انبوهی از مه و تاریکی گم شد.
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 06:39 ب.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak