تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - هبوط فاطمه (13)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

هبوط فاطمه   

من با فاطمه فرتوک زاده در مهر ماه سال 1352پیوند زناشویی بستم،تا یار و پشتیبان هم باشیم. و در غم و شادی یکدیگر شریک باشیم.ده روز بیشتر از زندگی مشترک ما نمی گذشت که مرا به مدت یک ماه به زندان بردند،او نسبت به تنگی و کمبودهای مالی زندگی بسیار صبور بود و هیچ وقت زبان به گلایه نگشود.

هنگامی که من به سازمان به اصطلاح مجاهدین خلق پیوستم ، او نیز همراه و همدوش من بود.داوطلبانه زندگی مخفی را پذیرفت و نقش های حساسی را ایفا کردکه برایش نقطه عطفی بود.در این زمان به استعدادهایش در کارهای تشکیلاتی پی برد.

در یافتن خانه های تیمی آنچنان پیش رفت که یکی از مدرسان مجرب خانه یابی برای تیم ها شد.زمانی که سازمان ،وابستگی شدید او را نسبت به من دید برای بهره جویی بیشتر سعی کرد جدایی و فاصله ای بین ما بیندازد.آنها با پیش کشیدن زمینه استقلال فکری و شخصیتی فاطمه و نیز تئوری عدم وابستگی زن به شوهر، با دلایل واهی ،پویایی در مبارزه و ادامه راه ، حتی در صورت از بین رفتن همسر،سعی می کردندتا ما را نسبت به هم بیگانه کنند.نظریه بیگانه سازی  پس از اعلام علنی تغییر مواضع ایدئولوژیک شدت گرفت.

سازمان که مخالفت و رودررویی مرا نسبت به خود احتمال می داد،شروع به ایجاد شخصیت سازی کاذب برای فاطمه کرد.رهبران سازمان شخصیتی تو خالی برای فطمه تراشیدندو به او القا کردند که می تواند راهی سوای راه شوهرش برود.

آن روزها ی آخر ،روزهای هولناک و وحشتناکی بود که سایه های وجودی فاطمه برایم کمرنگ می شد .روزهایی که او در گرداب فتنه سازمان غلطه ور بود و من می خواستم نجات غریق باشم ،نمی پذیرفت.

در واپسین روزهایی که نفس های من به شماره افتاده بود و در بایکوت اطلاعاتی و ارتباطی قرار داشتم ،هرگاه که فرصتی دست می داد با فاطمه زمزمه ها و مشورت هایی می کردم و او نظریات مرا می شنید و ابراز همفکری و یک رأیی می کرد . ولی کافی بود ،شبی از من دور شود تا نظریاتش کاملا متضاد و متناقض نظر من شود.

فاطمه می گفت:"احمد، تو هم فکر کن !بالاخره راهی است که آمده ایم و برگشتی در آن نیست، باید مبارزه را تاآخرش رفت،حالا چه جوری و چطوری مهم نیست ، مهم این است  که با استکبار و امپریالیسم مبارزه کنیم."

و من در جواب می گفتم:"آخر فاطمه!، اگر پای اسلام در میان نباشد ،چه مرضی دارم با امپریالیسم بجنگم. این اسلام است که مبارزه با استعمار ، استکبار واستثمار را برایم تکلیف کرده است. وقتی آدم دین نداشته باشد، فرق نمی کند که چه یوغ حکومتی بر گردنش باشد."

واو می گفت:" اینها می گویند برای آزادی خلق از یوغ امپریالیسم مبارزه می کنند ، ودنبال این هستند که کارگرها را از زیر استثمار بیرون بکشند و طبقه اشتراکی و برابر ایجاد کنند.آنها معتقدند که روزی تمام دنیا و جهان ، کارگری خواهد شد و بعد قیام کارگری همه جا را فرا می گیرد."

و من در جواب می گفتم:"فاطمه جان! این اسلام است که اولین دفاع رااز کارگرکرده  و ارزش والایی به او داده،آنها از این قضیه برای فریب من و تو استفاده می کنندو به چیزی جز قدرت خود نمی اندیشند. چرا ما عامل به قدرت رسیدن آنها باشیم."

فاطمه در این مباحثات هیچ گاه نظری از خود بروز نمی دادو همیشه از آنها نقل قول می کرد .او تا روز آخر که با من بود و تا روز جدایی من از سازمان،نمازش را می خواند و حجابش را رعایت می کرد و بر تمام تکالیف شرعیش استوار بود ولی سازمان به شدت روی چارچوب فکری او کار کرده بود. با اینکه اعتقادات مذهبی و دینی هنوز در او رنگ نباخته بود ،ولی حیات خود را در پیروی از مشی و منش سازمان می دانست.سازمان برای آنها جا انداخته بود که هر جا بروند ،در معرض تهدید ساواک هستند و بدون پوشش امنیتی سازمان و بیش از 24ساعت نمی توانند دوام بیاورند.از این رو بیشتر بچه های مذهبی ، بویژه زنان احساس تنهایی شدیدی می کردند.

فاطمه نیز راهی را رفت که من از اول ، از آن می ترسیدم.او به نقطه ای رسیده بود که فکر می کرد جدایی از سازمان مساوی است با مرگ و نیستی، و دیگر اینکه می اندیشید با ماندن در سازمان می تواند از جان من و فرزندانش دفاع کند. او یکبار به دیدن مادرش رفته بود . مادرش می گوید:"شنیده ام که از احمد جداو مارکسیست شده ای." فاطمه جواب می دهد:"مادر، من اعتقاد خودم را دارم،ولی به خاطر حفظ جان احمد و بچه هایم مجبورم که در سازمان بمانم."

بعدها شنیدم که سازمان طرح قتل و ترور مرا می کشد، که فاطمه با شدت با  آنها مخالفت کرده و جلو آنها را می گیرد و می گوید که کشتن احمد هیچ سودی ندارد،چه عیبی دارد که او برای خودش بچرخد و با رژیم مبارزه کند، مگر هدف شما مبارزه نیست ، پس بگذارید که او هر طور دوست دارد زندگی و مبارزه کند.

و چنین شد که فاطمه رفت...!


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 07:37 ب.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak