تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - جدایی از سازمان (12)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

جدایی از سازمان

سازمان(مجاهدین خلق) پس از ناامیدی از من به فکر چاره ای دیگر افتاد. در اوایل آبان  ماه سال54 ،هنگامی که هنوز در خانه خیابان گرگان ساکن بودیم، روزی خانمم برای خرید بیرون رفت. مدتی طول کشید تابرگردد.وقتی آمد گفت که در نانوایی با جوانی حدودا 23 ساله از بچه های محله اشان مواجه شده است و برای اینکه رد خود را گم کند ، ناچار بوده  که از چند مسیر انحرافی و کوچه و خیابان اصلی و فرعی بگذرد.با این حال او همچنان نگران و مضطرب بود. احتمال می داد که جوان رد وی را گرفته باشد.

ایرج گفت که احتمال دارد او موضوع را به کلانتری یا ساواک گزارش دهد ، باید سریع دست به کار شد و اینجا را تخلیه کرد. او گفت:" همشیره {شاپورزاده}که جا دارد.خسرو!تو هم برو به خانه تیمی که با آن ارتباط داری...".

من متوجه شدم که او تکلیف همه را مشخص کرد بجز من . پرسیدم :"من چه کار کنم؟"

 گفت:"شاپور تو همین جا بمان ،امیدوارم که اتفاقی نیفتد،باش تا ببینیم چه می شود!!"

 من کاملا منظور او را دریافتم .ایرج امیدوار بود  که من در اینجا بمانم و به دست ساواک بیفتم و به این طریق مسأله من هم برای آنها حل شود.

آنها خارج شدند.نگاه نگران فاطمه به پشت سرش بود و من دیدم که سایه او در امتداد یک اشتباه بزرگ ، کوتاه می شود. در دلم آشوب بود .نمی دانستم که باید چه بکنم.دقایقی در حالت گنگی و منگی گذشت .سکوت خانه را فرا گرفت.ناگهان به خود آمدم،وسایل مورد نیازم را برداشته ،درها را قفل کردم و راهی شدم. به این ترتیب من نیز از آنجا و از سازمان خارج شدم.

حالت عجیبی داشتم، نگرانی،تشویش و اضطراب تمام وجودم را گرفته بود. می ترسیدم،نه از سرنوشت خودم بلکه از آینده فاطمه و فرزندانم.راه می رفتم و اشک می ریختم و با خدا نجوا می کردم که این چه سرنوشتی است که برای من رقم زده ای؟

...آن روز آسمان برایم تیره و تار بود .پس از گذاردن اسباب و اثاثیه ام در خانه ای که حوالی معز السطان اجاره کرده بودم، طاقت نیاورده و بیرون زدم.در کوچه و خیابان های زیادی پرسه زدم . بی جهت به این سو و آن سو می رفتم،از درد به خود می پیچیدم. زمان برایم سرعتی مرگبار گرفته بود .درد جدایی از فاطمه و فرزندانم جانکاه بود .دایم خود را سرزنش می کردم که چرا ازفاطمه مراقبت نکردم و چرا چنین وچنان شد.


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 06:34 ب.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak