تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - نماز آخرین پاسخ (11)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

                             نماز آخرین پاسخ

روزی ایرج برای من قراری با حبیب گذاشته بود تا جزوه های تغییر ایدئولوژیک

را به او برسانم.من به خاطر تجدید دیدار و ملاقات با او این کار را پذیرفتم و به سر قرار رفتم.پس از احوالپرسی گفتم:"حبیب! پس چه شد آن همه مبارزه و تعقیب و گریز؟چرا ینطور شدی؟تو که با ما بودی،همه مسلمان بودیم،نماز می خواندیم،اینها می گویند تو هم مارکسیست شده ای!"

گفت:"شاپور!من از قبل مارکسیست بودم."

گفتم:"ولی تو ما نماز می خواندی،قران و نهج البلاغه تفسیر می کردی."

گفت:"نماز من ،نماز سیاسی بود.من از سال 52مارکسیست بودم."

با شنیدن این جملات بیشتر و بیشتر در خود فرو می شکستم. دلم برای خودم ،همسرم و سایر کسانی که صادقانه پا به این راه گذاشتند، می سوخت.کسانی که با دنیایی از امید و عشق،از خانه و کاشانه دور افتادند تادر گرداب فریب و مکر سازمان اسیر شدند.

آنها دست بر دار نبودندو به راه های مختلف سعی در تغییرمرام و اعتقاد من داشتند.دیدار و بحث با شهرام،حبیب و ایرج تأثیری در من نداشت و این برای آنها گران بود.برچسب زدن ها شروع شد.می خواستند تحریکم کنند.شهرام می گفت:"تو اپورتونیست چپ نمای راست رو هستی." ایرج وقتی در مباحث کم می آورد ، می گفت:"تو یک آدم دگم ،مرتجع و تعصب هستی که مذهب چشمت را کور کرده. تو زمانی چشمهایت روی حقایق و وقایع باز می کنی که از این حالت دست برداری و تعصباتت را کنار بگذاری."او معتقد بود که نماز خواندن من از همین مقوله است .روزی گفت:"برای امتحان هم که شده ،بیا و پنج روز نماز نخوان، بعد بیا با ما بحث کن،آن وقت خواهی دید که مارکسیسم تنها راه پیروزی است.بعد از این پنج روز اگر حرفهای ما را قبول کردی ،که چه بهتر و اگر قبول نکردی،چیزی را از دست نداده ای و قضای نمازت را بخوان و در جهل خودت بمان."

وسوسه های ایرج در من اثر کرد و روزی که همه بچه ها بودند، تصمیم گرفتم به پیشنهاد او عمل کنم. من که نمازم را اول وقت می خواندم،تصمیم گرفتم که برای مدتی نخوانم.دقایق از پی هم گذشت ،به اذان ظهر نزدیک شدیم.درفکر غوطه می خوردم . اذان شد و با اینکه وضو داشتم برای نماز بر نخواستم، لحظه به لحظه نگرانیم بیشتر می شد . ساعتی گذشت و اضطراب و تشویش تمام فکر و ذهنم را گرفت.عقربه ها به سرعت به پیش می تاختند.احساس می کردم در حال فرو افتادن در قعر جهنم هستم.دلشوره ام شدید و شدیدتر شد . از خود پرسیدم که ساعتی نماز نخواندم ،چنین در آتش تشویش و نگرانی می سوزم، چطور طاقت خواهم آورد چند روز نماز نخوانم؟! کار از اضطراب و دل آشوبی گذشت و به نقطه بحرانی رسیدم . وضیعت کسی را داشتم که گویی  فرزند یا عزیزی را از دست داده باشد، بدنم گر گرفته بود و می سوخت.

بچه های تیم از وضعیتم نگران شدند. با حالت تعجب و حیرت نگاهم می کردند . نمی دانستند که باید چکار کنند.

دیگر آرام و قرار نداشتم.طول و عرض اتاق را با گام های تند درهم ضرب می کردم . عرق از سر و صورتم می بارید. حس عجیبی بود و حال غریبی داشتم.تمام کارنامه مبارزاتی و زندگیم را در آن ساعات در ذهن مرور کردم وبی اختیار تصاویر آن همه رنج و محنت ، زندان ،شکنجه،حرمان و دوری از خانواده در مقابل دیدگانم به نمایش درآمد. سرعت عقربه ها مرگبار شده بود .آرزو می کردم که مرگ عقربه فرا رسد و ازحرکت باز افتند.دوست داشتم زمان هم بمیرد و چرخ آن متوقف شود.حس و حال آن ساعات  و دقایق به واقع وصف ناشدنی است.   

  ساعت از 5عصر گذشت،شیدایی شدم و مجنون. از دلم آتش زبانه می کشید و چشمانم مانند رعد می درخشید. چون مرغی در قفس خود رابه در دیوار آهنین می کوفتم. شاید این همه به خاطر وضویی بود که داشتم.ساعت رانگاه کردم، فرصت چندانی نبود تا نماز ظهر قضا شود.ناگهان عقربه ایستاد.من تمام آن افکار و اندیشه های موهوم را بر زمین گذاشتم و گریان پیش دویدم ."...الله اکبر..." آن چنان که فکر کردم نه تنها خانه بلکه زمین و زمان بر خود لرزید . می گریستم و می خواندم:"...ایاک نعبد...اهدنا الصراط المستقیم...غیر مغضوب علیهم و الضالین..."

از چشمانم مانند ابر بهاری اشک می بارید .آن همه آتش فرو کش کرد.سردم شده بود و بر اثر شدت سرما می لرزیدم، ضجه می زدم، ناله می کردم "سبحان الله" اشک ها مرا غسل پاکی داند:"سبحان ربی الاعلی و بحمده."

خدایا ! چه روی داده، چه چیزی شکست و به چه چیزی پیوند خوردم ؟آن قدر خود را به خدا نزدیک می دیدم و او را لمس می کردم که اصلا از حالت نماز خارج شدم و ندانستم که کی آن را به پایان رساندم.به حال سجده در خاک بود که پرویز صدایم کرد. دیدم که زیر پایم کاملا خیس است . به خود آمدم و بلند شدم .آنچه را که گذشت به یاد آوردم و خدا شکر کردم که بار دیگر نجاتم داد.به بقیه نگاه کردم.ایرج ، پرویز،خسرو و شاپورزاده به بهت و حیرت به من چشم دوخته بودند.کسی جرأت حرف زدن نداشت .فقط پرویز شانه هایم را گرفته و با دست نوازش می داد.

ایرج درهم شده بود ، گو اینکه از پیشنهاد خود پشیمان شده بود. می دید که چند ساعت تأخیر در اقامه نماز چه تأثیر شگرفی در من گذاشته است و پیشنهاد او نتیجه معکوس داده است. این نماز ، آخرین پاسخ دندان شکن من به هجویات آنها بود،و امیدواری آنها را به یأس مبدل کرد. تکبیر نماز، رسمی ترین و صریح ترین موضعی بود که در برابر موضع آنها اعلام شد. این نماز برای من تفسیر کامل آیه "والذین جاهدوا فینا  لنهدینهم سبلنا"بود.  


نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 07:20 ب.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak