تبلیغات
✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ - کودتای تغییر ایدئولوژی (8)

✿◕ ‿ ◕✿ آیــــﮧ

کودتای تغییر ایدئولوژی

یک هفته بعداز ترور مستشاران امریکایی در خرداد ماه 54 ،ایرج جلسه ای اضطراری و فوق العاده در خانه تیمی ما تشکیل داد.او کمی پس از مقدمه چینی گفت علت اصلی اینکه ما آیه قران را از بالای آرم سازمان حذف کردیم ، این بود که ما تغییر مواضع ایدئولوژیک داده ایم. من ناگهان از جای خود بلند شدم و با عصبانیت گفتم:" یعنی چه؟"

گفت:" بله،ما تغییر ایدئولوژی داده ایم و مارکسیست را به عنوان ایدئولوژی برتر و مسلط پذیرفته ایم.

. راه های رفته و شیوه های قبلی به ما ثابت کرد که اشکال اساسی در کارمان وجود دارد و پس از مطالعات و بررسی های عمیق و کارشناسانه به این نتیجه رسیدیم که اسلام نمی تواند جوابگوی نیازهای ما باشد و تنها مارکسیسم است که علم مبارزه است..."

 ایرج این صحبت ها را مسلسل وار طرح می کردو با ادای هر کلمه گویی گلوله ای به قلب من شلیک می کردو بی امان به سویم رگبار می بست.عرق سردی بر پیشانیم نشست. چهره ام رنگانگ می شد. بدنم سرد شده و دندانهایم به هم می خورد.دیگر هیچ نمی یدم و نمی شنیدم،تمام صدا ها برام گنگ بود. احساس می کردم که با شتاب و در حالتی معلق در چاهی سیاه و تاریک و بی پایان سقوط می کنم .به معنای واقعی کلمه احساس غبن و زیان می کردم ،می اندیشیدم که مصداق بارز خسر الدنیا و الاخرة هستم .یک دفعه تمام زندگی مبارزاتی و زندان و شکنجه هایم را در ذهن مرور کردم.

نماز نخواندن آنها، سخنان بی ریشه و بی مایه شان، آرم بدون آیه قران و ... همه در پیش رویم رژه می رفتند.در گوشه ای از اتاق قدم می زدم.خون،خونم را می خورد.همه چیز را پایان یافته می دیدم. گویی که به ته دره ای عمیق پرت شده ام و به پایان دنیا رسیده ام. با راه رفتن تند،کمی بر خود مسلط شدم و افکار مغشوش و مشتت خود را جمع و جور کردم و به طرف جمع بازگشتم.ایرج که چنین عکس العملی را انتظار نداشت، کمی ترسید و جا به جا شد .دیدم که خسرو،پرویز و شاپورزاده نیز در سکوت مطلق هستند . با پرخاش به ایرج گفتم :" چرا؟مگر نمی توانید؟" ایرج که جا خورده بود با احتیاط گفت:"شاپور!باید کمی صبر کنی،دستور از بالای سازمان است و..."

باز دگرگون شدم،در یک لحظه تصمیم گرفتم که از آبروی اسلام دفاع کنم .نشستم و گفتم :"بی خود!چه صبری؟!چه دستوری؟! دستور ما دستور اسلام است!... شما ما را گول زدید، خیانت کردید، خائن هستید،شما با ظاهر فریبی کار را به اینجا کشیدید،شما از امکانات مسلمانها استفاده کرده و بعد به آن خیانت کردید. حتی الان هم شما از کمک های بازاری ها و مسلمان ها سرپایید. شما چطور جرئت کردید که این کار را بکنید؟چهار تا جوان تازه به دوران رسیده آمدید برای خودتان تغییر مواضع ایدئولوژیک طرح کرده اید ،غلط کرده اید!،شما چکاره اید که از طرف همه تصمیم گرفته اید..."

من که مدت ها در زندان بودم، معنای تغییرایدئولوژی و مار کسیست شدن را به وضوح می دانستم و از این رو و در حالی که همه چیز را پایان یافته  می دیدم، شروع کردم به دست و پا زدن در این دریای مواج افکار و اندیشه ها ،با آخرین نفس ها . ایرج که از ناراحتی و عکس العمل تند و شدیدمن واخورده بود،گفت:" شاپور! توالان عصبانی هستی، بحث بی فایده است و من نمی توانم با تو صحبت کنم. اعتراضت را به بالا انتقال می دهم ."

او کتاب تغییر ایدئولوژی را بین افراد تقسیم کرد و با شتاب خانه را ترک کرد.خسرو و پرویز نیز مانند من ناراحت بودند، ولی شاپورزاده سکوت کرده بود و موضع و حالت خاصی از خود بروز نمی داد. این برآزردگی و ناراحتی من می افزود. از خود می پرسیدم که چه اتفاقی افتاده ؟چرا فاطمه ساکت است؟...

از تصور اینکه فاطمه از قبل ، ازاین جریان خبر داشته و آن را پذیرفته باشد، می ترسیدم و به شدت می لرزیدم .ساعتی گذشت.کتاب را برداشته و شروع به خواندن آن کردم.برای من مصیبتی بالاتر از این نبود.من به خاطرخدا و اسلام قیام کرده ام و حال باید به خاطر اینها دست از اسلام برداشته و مارکسیست شوم.همه چیز را از دست رفته می دیدم.می گفتم:"احمد چه شد آن همه زندان؟شهادت محمد مفیدی و باقر عباسی ؟ چه شد آن همه شکنجه و آزار؟ چه شد آن همه تبعیدو حرمان و دربه دری ؟چه شد آرمان و ایده آلی که دنبالش بودی؟ چه شد..."


نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین 1392 ساعت 11:17 ق.ظ توسط آیــﮧ ❀◕ ‿ ◕❀ نظرات |


Design By : Pichak